اگر تو...
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع می کرد
اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش می رسید
مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش می رسید
اگه تو مال من بودی همه خبردار می شدن
ترانه های عاشقی رو سرم آوار می شدن
اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز می زدیم
پاییز می فهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم
اگه تو مال من بودی انقد غریب نمی شدم
من چی می خواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم
اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود
دل من اون آواره ای که شبا می گرده نبود
اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت
اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت می شد
قصه ی عشق ما دو تا عبرت سرنوشت می شد
اگه تو مال من بودی می بردمت یه جای دور
یه جایی که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور
اگه تو مال من بودی می ذاشتمت روی چشام
بارون می خواستی می بارید ابر سفید گریه هام
اگه تو مال من بودی برگا تو پاییز نمی ریخت
شمعی که پروانه داره اشک غم انگیز نمی ریخت
اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت
آدما دارا می شدن دنیا دیگه فقیر نداشت
اگه تو مال من بودی خیال نمی کنم باشی
پس می رم و می کِشمت پیش خودم تو نقاشی



خاله شدم...هههه

هوورا خاله شدم
سلام به همگی (
بازم مثله همیشه بروبکس با مرام)
خوبین؟خوشین سر حالین؟ (
خدا رو شکر)
خوب دیگه تعطیلاتم که تموم شده...(
حالا چرا گریه میکنی؟)
امیدوارم که اول سال جدید برای همگی تون پر از خنده باشه وهیچ غمی شریک خنده ها نباشه
میدونین من دوست دارم تن تن آپ کنم...(
ولی بعضیا میگن تند تند اپ نکن)
آخه حال نمیده اینطوری... هی جریانای که تو یه روز میوفته رو هی بگم و هی بخندیم
باشه هر جور شما ها راحیتین
راستی ممنونم از خوشملای که تو آپ قبلیم منو تنها نزاشتن
ولی خدای کسی از شما ها آپ های منو میخونه؟(
مگه جرائتم داری نخونی؟!)
میگما چه اعتماد به نفسه خفنی داری تو بشر
بابا جوووووونم بهم چند تا از روایات امامای عزیزمون داد بهم...
منم که میبینم دیگه کم کم امتحانات شروع میشه و وقت امتحاناته
بعضی ها هم که کنکور دارن (
الهی پشت کنکور نمونی...بمونی هم کمی میخندیم)
خالاصه اینکه امید وارم تو درس ها و امتحانات سر بلند باشین و ...
(
من چم شده...چه باکلاس حرف میزنم...بابا بیخی ریحان خاکی باش)
خب به دلیل اینکه یک ندای الان اومد...خاکی میشیم
خب دیگه داش من بنویسم این حدیثا رو وایسین
غنیمت شمردن فرصت در خردسالی و جوانی:
1.
پیامبر خدا (ع) : کسی که در خردسالی داش آموزه ، مانند نقش بر سنگ است و کسی که
در بزرگساری دانش آموزه ، مانند کسی است که بر آب می نگارد.
2.
پیامبر خدا (ع) : در آغاز در این امَت ، خردسالان از بزرگسالان می آموزد و در پایان ،
بزرگسالان از خردسالان خواهند آموخت.
3.
پیامبر خدا (ع) : هر نورسته ای که در جستجوی دانش و عبادت رشد کند تا بزرگ شود ، خداوند
روز قیمات پاداش هفتاد و دو صدیق را به او می دهند.
4.
پیامبر خدا (ع) : کسی که دانش را در خردسالی ننویسد و در بزرگسالی آن را بجوید و بر این حالت
بمیرد ، شهید مرده است.
5.
امام علی (ع) : ای گروه جوانان ! آبرویتان را با ادب و دینتان را با دانش نگاه دارید.
6.
امام علی (ع) : دانش را در خردسالی فراگیرید تا در زندگی بدان سروری کنید.
7.
امام علی (ع) : آنکه در خردسالی نیاموزد ، در بزرگسالی پیش نیفتد .
8.
امام علی (ع) : آنکه در خردسالی بپرسد ، در بزرگسالی پاسخ دهد.
9.
امام علی (ع) : در اشعار منسوب به ایشان :
فرزندانت را در خردسالی بر آموختن آداب تشویق کن
تا در بزرگسالی چشمانت بدان روشن گردد
و تنها آن کسی آدابش کامل است که آنها را
در عنفوان جوانی همچون نقش بر سنگ گرد می آورد
خب دیگه دوستان گلم (
من اینو گفتم ولی تو رو خدا به دل نگیراا)
راستی بزارین بگم که من باز دارم خاله میشم ... یکی از ابجی های چتفور
داره مامان میشه ... و اولین کسی هم از این موضوع با خبر شد کسی نبود
جز من (
دست دست...خیلی خیلی خوشحال شدم)
عسل جوووووووونم...مامان آینده...ان شاالله قدم این کوچولو
بهترین پا قدم تو دنیا باشه...
من دیگه برم... تا بعد خرداد خداحافظ همگی شماها ... ولی تو این 1 ماه و نیم
من و تنها نزارینا...سر بزنید...خوشحالم میکنید.


نی نی جـــــــونم


13بدر چه صفای داشت! ! !
شلام به همگی(
به خصوص بروبچ با مرام)
خوبین ؟خوشین؟سلامتین؟شادین؟میخندین؟گریه میکنین؟(
اه به من چه هر کاری میکنین بکنین!!!)
خوب چه خبرا؟ ! ؟ 13بدر خوش گذشت؟ تعطیلات چی اونم خوش گذشت ؟(
به من که خیلی خیلی خوش گذشت)
به من هم 13 بدر خوش گذشت هم تعطیلات...
بزارین خاطره 13بدرو بگم کمی شاد باشیم ! ! !
آقا من خوابیده بودم..(
آخه شب مثله همیشه دیر خوابیده بودم)
آجی الاله هی به من میگفت ریحان پاشو بریم 13 رو بدر کینم(
منم که خواب بودم )
هی میرفت تو اعصابم...(
منم به اجی چیزی نمیگفتم...بزار شاد باشه)
انقدر فک زد این اجیمون (
تو خواب و بیداری میگفتم کجا میریم)
اونم گفت پاشو با عمو مهدی اینا میریم بیرون... منم زیاد اهله خواب نیستم با اینکه خیلی خیلی خوابم میومد پاشودم
کامی جوووووونم روشن بود ..(
به جای اینکه برم یه چیزی بخورم اومدم نت)
اول رفتم چتفور...(
من اگه نرم اونجا دق میکنم میمیرم..معتادشم)
بعد که رفتم چتفور رفتم تو رووم...با بروبچ خوش و بش کردیم 7 نفر بیشتر نبودن...(
من آخرین نفربودم)
بعد اومدم وبلاگ خودم بیبینم از دیشب ادمه بامرامی بوده نظر اینا بده (
در اصل بوسم کنه! ! !)
نه دیدیم بوده..منم رفتم جواب شون رو دادم...این آقایی... که نظر داده بود خیلی بهم حال داد(
آخه کل مطلباموخونده بود...مثل بقیه نخونده نظر نداده بود)
خلاصه اجی گفت حداقل لباساتو تنت کن بعد بشین سره نت...(
منم گفتم برو بابا..2 ثانیه ی لباسمی پوشم)
خلاصه از نت اومدم بیرون(
ولی دلم نمی یومد که !!!)
بابایی گفت وسیله ها رو بردار ببر پارکینگ..(
منم حرف گوش کن ! !)گفتم چشم
این الاله خانومم...سویچ رو برداشت سریع مثله برق و باد ماشین رو از پارکینگ اورد بیرون(
بنده خدا ماشین ندیده ! ! !هههههههه)
بعد اینکه وسیله ها رو گذاشتیم 4 تایی سوار ماشین شدیم و راهیه سفر(
هههه چه سفری! ! !)
از در ورودی مجتمع که خارج شدیم عمو مهدی اینا رو دیدم...اونا هم پشته سر ما اومدن(
آخه بابای من بزرگ تره خوب هههه)
آقا کمی رفتیم جلو یک ترافیکی بوداااااا...داشتیم میرفتیم پارک جنگلی لویزون...(
جای با صفایی)
خلاصه نیست که من کوچه پس کوچه ها رو خوب میشناسم (
چه کنیم دیگههههه)
به بابایی گفتم از این کوچه به اون کوچه اخر سر رسیدیم...(
همه کف کرده بودن...)
بعد پیاده شدیم با عمو اینا سلام و علیک (
در اصل عمو مهدی و زن عمو و مهدیه و حسین بچه هاشون )
من و الاله رفتیم دنبال یه جای خوب(
آخه ما دو تا تو فامیل زیاد شریم...در اصل زیادی پایه ییم)
پیدا کردیم..عمو مهدیم یه جای با صفا پیدا کرده بود...همون جا اتراق کردیم...من و الاله رفتیم وسیله ها رو از ماشین بیاریم(
برای خودمون عالمی داریییییما)
الاله توپ والیبال...طناب...بدمینتون...و... اورده بود(
آخه تو کوه این بازیاااا)
خلاصه چادر زدیم کنا چادرم زیر انداز پهن کردیم ...شکم رو برای ناهار حاضر کردیم(
اخه ما 13بدر و ساعت 2 شروع کزدیم...ههههههه)
همه مشغوله سفره درست کردن...منم دوربین رو برداشتم از همه چیز فیلم گرفتم...(
هی تو فیلم تیکه مینداختم به ملت)
ناهار خوشمزه رو که خوردیم...پاشودیم برای هزم غذا
(هههههههههه آخه خیلی خیلی خوشمزه بود)
طناب رو برداشتیم... الاله با حسین طناب کشی کردن و من فیلم میگرفتم(
هههههههههه چه فیلمی)
حسین برد....ههههههههه ....بعد من با الاله طناب کشی کردم...(
مهدیه فیلم گرفت ازم)
من بردم...یک سرو صدای درست کرده بودیم...فضای معنوی جنگل رو خراب کرده بودیم(
ههههههههههه)
بعد طناب کشی...بدمینتون...باد میومد جا هم کم بود تو فکر کن رو کوه بدمینتون(
هههههه همه جا باید ما خودمون رو نشون بدیم)
خلاصه همه یه دور با هم بدمینتون بازی کردیم...من فقط با الاله خوب بازی میکردیم آخه قلقش دستم بود(
هههههههه یاد قلق عموم مهدی افتادم)
حسین و عمو مهدی هم اونطرف تر داشتن والیبال بازی میکردن(
تو کوه ...والیبال)
ولی خدای چه خوب بازی میکردن....(
منم داشتم فیلم میگرفتم...اخه من مسئول فیلم برداری بودم)
الاله و مهدیه هم اونور بدمینتون بازی میکردن(
بنده خدا الاله داشت دیوونه میشد....مهدیه هی خراب میکرد...میخندید...الاله هم ...)
خلاصه منم از همه صحنه ها فیلم میگرفتم(
گفتم که من باید کاراگاه بشم هههه)
هوا هم که کمی گرفته بود ولی ما مقاوم بودی وادامه میدادیم....
من رفتم قلیون جاق کنم....(
من عاشق قلیونم حتی تم لیمو نعناع)
من که رفتم زغال درست کنم ... عمو مهدی و حسین ریختن سرم...(
نزاشتن من درست کنم)
اتیش روشن کردیم(
من مراقب بودم که جنگل نسوزه)
خلاصه حسین زغال رو درست کرد... قربونه خودم برم که خیلی به حسین زور میگم(
بچه که بودیم حسین خیلی از من میترسید...همیشه وقتی منو میدید چند بار سلام میکرد )
گرفتم خودم چاقش کردم(
مثله معتادا رو زانو نشسته بودم...روبه روی اتیش قلیون میکشیدم)
صدای عمو اینا در اومده بود...هی میگفتن ریحانه قلیون تموم شد بیار دیگههههه(
دلم نمی یومد ولی دادم....گفتن به منم میدن....ولی چه دودی داشتاااا....)
الاله اینا صدام کردن گفتن بیا بدمینتون...(
در اصل صدام نکردن خودمو انداختم بهشون)
منم بدمینون بازی کردم(
بیچاره الاله .... قرمز شده بود...بس که مهدیه داغونش کرده بود...)
بعذ دیدم که بابام داره صدام میکنه...هی میگه ریحانه خانوم گل بیا(
منم سرم رو گرفتم بالا با غرور راه رفتم ههههههههه)
نشستم پیشه بابااینا بابام میگفت ریحانه امروز وبلاگش رو خوندم مطلبش خیلی خیلی خوب بود(
هههههههههه 9کریم به مولا حاجی)
عموم مهدی قلیون رو داد به من(
داشتم میمردم...عغشمو دادن بهم)
گرفتم بکشم(
ضده حال خوردم)
آخه خاموش شده بود(
نامردااااا...نکشیده بودن زغالش خاموش شده بود)
حسین هم رفت زغال درست کردو اورد...(
چه کنیم دیگه..همه دوسمون دارن)
خلاصه کشیدم...(
سرم داشت قیروویر میرفت..آخه پرتقال بود...)
بعد که قلیون کشیدم...عمو مهدی گفت بریم کنار اتیش زغال درست کنیم
من و الاله و حسین و عمو مهدی کنار اتیش نشستیم(
من الاله داشتیم خودمون رو میکشتیم)
هوا هم خفن باد می ورزید(
هر وقت که باد تند میومد منو الاله دست دست جیغ حیغ میکردیم)
الاله به حسین میگفت تو هم پایه باش دست بزن..حسین میگفت که چی مثلا خدا شما ها رو شفا بده(
خلاصه اونم یه ضده حال زد)
ولی تا اونجای که من الاله پایه بودیم هم دست و سوت و جیغ میزدیم(
بابامم ازدور هی نگاه میکرد میخندید...تو دلش میگفت چه دخترایی...)
زن عمو اینا هم هی از ماها فیلم میگرفتن...قلیون و دادن من که دوباره چاقش کنم(
استاد چاق کردنماااااااااااا)
همه کف میکردن وقتی قلیون میکشیدم آخه استادانه میکشیدم(
ههههههههههههههه)
خلاصه بارون اومد همه در رفتن ولی ما ها هم چنان نشسته دست و..اینا هی میزدیم البته با قلیون
بابایی رفته بود تو چادر نشسته بود داشت اجیل میخوردو میوه(
نوش جونش گوش شه به بدنش)
خلاصه هوا بد جوری طوفانی شد(
بابا و من و حسین و عمو مهدی رفتن تو چادر نشستیم ولی الاله و مامانم و زن عموو مهدیه زیر بارون نشستن...هههههههه)
خلاصه بعد چند مین...پاشودن وسیله ها رو جمع کردن برن(
ولی من و الاله و بابا تو چادر موندیم)
بقیه همه رفتن پایین گفتن تو ماشین منتظرتونیم(
ما هم با خیال راحت تو چادر نشسته بودیم داشتیم ذخیره غذایی میکردیم)
بعد 15 دقیقه مهدیه به گوشیه الاله زنگ زد(
مخشو زد گفت بیاین)
بابایی هم گفت حیفه این هوا رو و.ل کنیم بریماااا(
آخه بابای تو که تو چادری چه هوایی... هههههههههه)
خلاصه نصف وسیله های که تو چادر بود ورداشتم و نصفه دیگه هم الاله(
ولی خیلیش دسته من بود)
بابا هم گفت شما برین من چادر و جمع کنم(
ما هم رفتیم...هههه...نزدیک بود یه جا الاله با چاقو منو بزنه ...دستش بود ...پام لیز خورد نزدیک بودااااا)
خلاصه رفیتم وسیله ها رو گذاشتیم تو ماشین من رفتم بالا کمکه بابایی(
چه کنم دیگه حتی اگه زلزله بیا کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم من دهقان فداکارما البته خواهرش)
با بابایی اومدم پایین(
بعد جوووری سرم درد میکرد)
خدافسی کردیم...اومدیم خونه(
فیلمای که گرفتم رو داشتیم نگاه میکردیم(چه فیلمی بوداااااا باید ببرم جشواره)
منم که سرم خیلی خیلی خیلی درد میکرد تا شب ساعت 12 اینا درد میکرد(
برای اولین بار زود خوابیدم)
همین دیگه 13بدر سال 1387 اینجوری به پایان رسید.
خسته نباشید که این همه رو خوندین...(
هههههههههه فیلمنامه نوشتم)
ادامه مطلبم نگاه کنین...شاد باشین
بسلامت--->جیگر طلا--->ریحانه
jojo
ادامه مطلب
شفاف سازی_______!!!!
شلام به همگی (
به خصوص بروبچ با مرام)
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟(
الهی شکر که خوبین)
چه خبرااااا؟ (
من چند روز که نبودم شیطونی که نکردین؟!)
میدونین یه دفعه بابا جونم(
باباجونم9کرتماااااا...جا داره از همه ی زحماتت تشکر کنم)
خیلی می خوامت بابا علی
این بابا علی که گفتم بابای خودمه هاها...مجازی نیست
خوب کجا بودیم؟؟!!؟؟
آهان یادم افتاد... شب که خوابیدم یعنی 10 فروردین (
من باید کاراگاه میشدماا...دقیق)
ساعت 01:26 بود داشتم آهنگ گوش میکردم...و وبلاگ های دوستان را میخوندم
(
تو نت که نبودم...work offline رو زده بودم و وبلاگای که میومد رو میخوندم)
چه کنیم دیگه فکر جیبه بابایی هستیم ...
خوب هی از موضوع خارج میشم...(
آخه باید شفاف سازی بشه...که من چرا چند روز نبودم)
بعد که خوندن وبلاگ و آهنگ گوش کردن تموم شد (
یعنی در اصل خوابم گرفت)
رفتم لالا...
صبح با جیقه مامان و با صدای
جیگره بابایی از خواب پاشوووووودم
مامانه میگفت منم تمام شب رو بیدار باشم نمی تونم بیدار شم(
ههههه راست میگه بنده خداااا)
گفتن
ریحان جونم پاشو میخوای بریم قم از اونورم بریم اصفهان ( من که موندم)
خانواده ما عادت دارن یه دفعه تصمیم بگیرن(
یک وارههههههههه)
منم با یه عالمه قورررررر باشودم... (
یک خوابم میومد)
من مونده بودم...ساک حاضر نکرده بودم آخه(
من و بدون ساک...من روزی 100بار لباس عوض میکنم)
خلاصه سوار ماشین شدیما راحیه سفر...(
ولی بدون آهنگ...)
آخه بابا جوووووونم از آهنگ های که من گوش میدم خوشش نمیاد
بابایی کلاسش بالاست (
آهنگ های قدیمی به قوله خودش مهستی > گوگوش>هایده...)
منم فقط
CD مرحوم مهستی رو دارم (برای شادی روحش صلوات)
الهم صل علی محمد و آله محمد
اینم بگم تا دلت بخواد آهنگ های حمیرا و هایده و شکیلا و شهره و مریم دارم
ولی فقط تو کامی جونمه...(
حال ندارم بریزم توCD)
راستی بابا جوونم میگه که این آهنگ ها چیه آخه (
راستم میگه هاااا)
همش از
ترکم کردی و رفتی و نمی خوامت و خوب رفته دیگه چرا براش میخونی(ههههههههه)
خلاصه رفتیم قم...من نرفتم تو حرم...همین طوری از دور همتون رو دعا کردم
(
میبینین من چقدر به فکرتوننننم.....بعد شما ...؟!؟)
بعد که ساعت ها گذشت قرار بود بریم اصفهان ولی نشد(
من تا حالا نرفته بودممم)
راستیتش من زیاد اصفهان دوست ندارم(
نمی دونم چرا...تکواندو هم از اونجا اومده)
حتی استاد خودم اصفهانیه...2 ماه دیگه هم
فاطی بلک دوستمه میخواد بره اصفهان
در اصل خونشون رو میبره(
دلم براش میتنگه...دوست قدیمه و هم باشگاهی)
ولی من از اصفهان خوشم نمیاد.......چرا آخه..؟
ولی سوغاتیاشو دوست دارماااااا(
برام بیارین...)
ولی جاتون خالی دلم برایه همتون تنگیده بوداااا
الانم از سفر رسیدم...خسته ...کوفته
اومدم آپ میکنم(
من چه دیونمااااا)
راستی اونای که قبلا از تریپ نوشتن من اگاهی داشتن(
قدیمیاااا)
بابا جووووونم هی بهم میگه
ریحانه تنها...شما ها بهش بگین که من تنها نیستم
آخه بابا جووونم به وبلاگم سر میزنه ولی نظر نمیده فقط نظرای که دادین رو می خونه
(
چه کاریه...باید به بابا جووونم بگم بهم نظر بده)
ولی اگه بابا جووونم بهم نظر بده بالای 30 هزار میشه اخه زیاد میاد نت
فقط هم وبلاگ من و نگاه میکنه(
بس که منو دوست دارهههه)
یه روز بابا جووونم گفت این کارا یعنی چی؟؟؟
گفتم کدوم کارا؟
گفت چرا وقتی طرف مقابلتو نمیشناسی و ندیدیش باهاش چت کنی و نظر بدی؟؟؟
گفتم بابا جووونم سوالت جوابش تابلوه(
با بابا جوونم راحتم...این لفظا رو زیاد به کار میبرم)
همه ی دنیا می دونن اصلا اسم نت معلومه چیه
دنیای مجازی و و بزرگ ترین دروغ گویان
(
امیدوارم شما ها دروغ نگین!!!)
خلاصه من خیلی مامان بابام و دوست دارم
بابا جوووونم مامان جووونم 9کرتونم در بست بدون توقف
همین دیگه
اگه هم بهتون سر نزده بودم ناراحت نشیناااااااااا(
غلطم میکنی ناراحت شیییی!!!!)
گفتم دلیلشوووووووووووو
راستی ممنونم از بوسای قبلیتون(
یه حالی به ما دادینااااا)
اها بزارین این رو بگم...من یه مطلبی گذاشتم توادامه مطلب من که خوندم خیلی خیلی
افسوس خوردم که چرا زود تر نفهمیدم
ولی ازتون خواهش میکنم حتما نگاه کنین...چرت و پرت نیستااااااا
حقایق جامعه امروزیه
من خودم افسوس میخورم که خیلی دیر فهمیدم
ادامع مطلب یادتون نره هااااا
شاد و خرم سرافراز باشین.
قربونتون
ღ☆ஜღریحانهjojo ღ☆ஜღ
بسلامت----> جیگر طلا---->
ღ☆ஜღریحانهjojo ღ☆ஜღادامه مطلب
افسرده شدمااااااااااااااااااااااا
شلام به همگی![]()
خوبین؟من که اصلا خوب نیستم![]()
دارم یواش یواش افسرده میشممممممممممم![]()
چرا شما ها منو دوست ندارین؟؟؟ها؟؟؟![]()
خجالت نمیکشین...دخملی مثله من...فقط انقدر بوسش کنینننننننننننننن!!؟؟؟![]()
من که بعد افسرده شدممم....دیگه نیومدم نت...نگین چرا هااااا!!!
یا منو زیاد بوس میکنین یا من همون تریپ نوشتن قبلیمووووووووو ادامه میدم....![]()
من الان دارم گریه میکنم و مینویسمااااااااااااااااااااااا...معلومه دیگه
(
همه نوشته هامو با اشک و گریه بخونین تا منو درک کنین)من رفتم شاید یارم را ببینم(
عاشق شدم کاش ندونه...ههههههههه)اینم گفتم غم آخری یکمی بخندیییییییییییییم
ههههههههه![]()
خوب بسه...یادتون باشه من افسرده شدم موندم تو دستتون....نگین برای چیااااااااااااااا
ما رفتیم...(
بری دیگه برنگردی....هههههههههه...با تو بودماااااااااااااا نه خودم)شاد باشین و سر حال و ....(
فقط یادتون باشه من افسرده شدم)حد اقل زیاد بوسسسسسسسسسسم کنین خوب(
دلتون میاد من افسرده بشم)رفتم پیشه دکی گفت فقط بوس کردن حاله تو رو خوب میکنه...
پس یالله شروع کنین دیگه...ما منتظریم یاالله![]()
بسلامت --------->جیگرطلا------>ریحانه
jojo

